خدا را دیدم
29 آبان 1402 توسط صالحه بانو
#داستان_کوتاه 🖌 خدا را دیدم حسنا همانطور که موهایش را شانه میزد رو به مادرش کرد و پرسید: مامان گلم من میخوام خدا رو ببینم. میشه فردا بریم خونه خدا؟ لبخندی بر لبانم نشست و با آرامش او را در آغوش گرمم گرفتم. کمی که بوسه بارونش کردم گفتم: عشق مامانی نفسم… بیشتر »